آلفاباکس


محو و محو و محوتر

همیشه در خیالاتِ ناتمام من موهای بلندت آشفته در دست باد می‌رقصد و دسته‌ای از آنها پریشان‌حال و بی‌قرار بر صفحه‌ی پیشانی‌ات تاب می‌خورد و گوشه‌ای از سیمای روشن‌ت را چون شبی ظلمت‌زده‌، تیره و تاریک می‌کند. یک ماه گرفتگی تمام عیار که نه با چشم غیر مسلح و نه با چشم مسلح نمی‌توان دیدش. باید چشم‌ها را روی هم نهاد. همین کاری که من می‌کنم، هر روز و هر زمان. تا تو باز با آن لباس بلندِ سفید و موهای پریشان و سیمای روشن و چشمانِ چون شب سیاه و چون آهو کشیده‌ات از لامکانِ عدم بیرون بیایی و باز خودت را به دست باد بسپاری و باز به من نگاهی حتی به گوشه‌ی چشمی نیندازی و باز چیزی نگویی و باز محو شوی و باز مرا در سرگشتگی و حیرت رها کنی و بروی. نامت چیست ای رؤیای هر شب؟ حتم دارم، من حتم دارم که نامت «هستی» است. از هستی، از وجود که بالاتر نداریم، داریم؟ تصویری کمرنگ و محو از آن محبوب ازلی و ابدی. از آن نیمه‌ی گمشده که مردم می‌گویند. از آن آنیمایی که یونگ می‌گفت...

 تو گم شدی؟ من که می‌گویم نیستی. اصلا نبوده‌ای. این‌ها همه در قصه‌هاست. افسانه است. مگر می‌شود اکنون که شب از نیمه گذشته است و من گوشه‌ی اتاق میان کتاب‌هایم پهن شده‌ام و سکوتی سرد و نمناک از در و دیوار اتاق بالا می‌رود، گوشه‌ای از این جهانِ بی‌کران، پری‌وشی مهتاب‌رو باشد و نفس بکشد و مال من باشد؟ پس تا کنون کجا بوده است این سهی‌قدِ سیه‌چشم. زمان چون مردی مست، شراب عمر من و تو را سر می‌کشد و بعد آروغی می‌زند و سکسکه‌ای و... تمام. بعد تمام. به همین سادگی.

  ولش کن. اصلاً ولش کن. بیا بی‌خیال این حرف‌ها شویم. افسانه هم خوب است. افسانه هم شیرین است. می‌توان در دل همین افسانه‌ها زیست، در دل همین افسانه‌ها مرد. زندگی مگر جز افسانه است؟ جز وهمی گذرا و مه‌آلود و بی‌سرانجام؟ نازنین من، افسانه باشی یا واقعیت، نباشی یا باشی و گم شده باشی، هر چه باشی، من تردید ندارم که رشته‌ای از نبض حیات من در دستان لطیف و ظریف توست. وجود من وابسته به بودن توست. به لبخندت، به نگاهت، به حریرِ صدایت، به سکوتت. به همه‌ی همه‌ی همه‌ی تو. تو «هستی» منی. هستیِ من. وجودی بیش از یک رؤیا، بیش از یک خیالِ محو و مشوّش.


منبع این نوشته : منبع
افسانه ,همین ,همه‌ی ,تمام ,همه‌ی همه‌ی ,همین افسانه‌ها