آلفاباکس


گذشته‌های محو

چندان اهل بازی‌ها و به اصطلاح چالش‌های وبلاگی نیستم. در وبلاگ‌ها که گشتی می‌زدم به مطلبی از وبلاگ پلاکت برخوردم که ناخودآگاه ذهنم را به گذشته‌های دور پرواز داد. آن گذشته‌هایی که هنوز خنده‌های آرام مادربزرگم با ما بود. پلاکت گفته است که یک روز را به مادرمان اختصاص دهیم و از آن بنویسیم. ممنونم از تو خانم یا آقای جولیک که در این ساعت که کلاغ‌های اینجا به صدا آمده‌اند و شب آهسته آهسته دارد بر سر شهر خیمه می‌زند مرا بردی به آن «یک شب و یک روزی» که با بی‌بی تنهای تنها دور از هیاهوی شهر سر کردم. چیزی ندارم بگویم. حالا که قاب عکسی بیش نیست اما آن روزها دنیای من بود. سیزدهم فروردینِ سالها پیش گوشه‌ای از این شهرِ سوت وکور، من و بی‌بی بودیم گوشه‌ی خانه‌ای با حیاطی بزرگ و آسمانی آبی. آسمانی که چند سالی است که ندیدمش. آسمانِ بی‌بی که همان سالها هم خلاصه می‌شد در سقف غبارگرفته‌ی اتاق. تختی در کنج و پیرزنی نحیف و قامت‌خمیده روی آن که نگاهش اغلب اوقات گره خورده در آن سقف لعنتی بود. راستش را بخواهید من دیگر کم کم دارد فراموشم می‌شود که بی‌بی چطور می‌خندید و چطور روی موکت سبز زیر ایوان می‌نشست و قلیان می‌کشید و چطور ما با عشقی کودکانه در آن حیاط پرگل دنبال هم می‌کردیم و از سر و کول حیاط بالا می‌رفتیم و چطور من خسته و نفس‌ نفس‌زنان روی موکت کنار پاهای بی‌بی پهن می‌شدم و با چشمهای نیمه بازم آسمان را می‌کاویدم و چطور از زور خستگی با صدای قلیان و خنده‌های بی‌بی خواب می‌شدم. قربان خنده‌هایش. 

آن یک شب و یک روزِ من هم در چالش شما جایی دارد؟ حتی اگر تنها تصویری محو و گنگ باشد در پستوی تاریک و کوچک ذهنم، حتی اگر کم کم فراموشم شود قامت خمیده و نحیفی را که روزگاری بهترین روزهای عمرم از میان لباس سبز و بلندش می‌گذشت و در چین دامنش گم می‌شد، حتی اگر مادربزرگم به قصه‌ها پیوسته باشد. باز هم جایی دارد؟ کاش چیزی از آن یک شب و یک روز در خاطرم مانده بود. من تنها به یاد دارم که سیزدهم فروردین همه رفتند و من و مادربزرگ ماندیم. مادربزرگ مثل همه‌ی آن سالها سایه‌ای بود روی تخت. آن شب مادربزرگم بوی خاک می‌داد. بوی غریبی بود. شبیه همین بویی که وقتِ ملاقات، از خاک سردش مشامم را پر می‌کند. روی سنگ قبرش نوشته‌اند: ۲۱ مهر. من چه می‌دانستم که هفت ماه و هشت روز فرصت دارم. یادم است آن آخرها دو ماه بود که ندیده بودمش. در خانه بودم که گفتند رفت.

تصویر قاب شده روی دیوار هنوز می‌خندد. آخ که قربان خنده‌هایش.


منبع این نوشته : منبع
بی‌بی ,چطور ,سالها ,مادربزرگم ,قربان خنده‌هایش