آلفاباکس


اواسط مرداد

یادت هست؟ آن روز همین جا نشسته بودیم، روی همین نیمکت که البته مثل حالا سرد و پیر نبود. باران گرفته بود و تو بیشتر از اینکه نگران خیس شدن باشی مدام به ساعت روی دستت نگاه می‌کردی و بی‌قرار بودی. اوه! بگذار از همین حالا این لوس‌بازی‌ها و جلف‌بازی‌های شاعرانه را دور بریزم و صادق باشم. راستش خودت هم می‌دانی که اواسط مرداد بود و آن ایام را چه به باران؟ نه باران بود و نه پاییز و نه غروب و نه این خبرها بود. یک روز معمولی و گرم. خیلی گرم. طبیعتا نگران خیس شدن نبودی اما مدام به ساعت روی دستت نگاه می‌کردی و بی‌قرار بودی. کمی دورتر از همیشه نشسته بودی و من سرم پایین بود و گاهی البته به چشمهایت خیره می‌شدم. سیگار را که آتش زدم سکوتت را شکستی. حرف‌هایت تمام شده و نشده احساس کردم سینه‌ام می‌سوزد و چیزی به گلویم چنگ انداخته. چشمان نمناکت مثل دو برگ گلِ شبنم‌زده می‌درخشیدند. بازویت را گرفتم و خودم را به عطر تنت نزدیکتر کردم. به آغوشت کشیدم و بوسه‌ای از گونه‌های از شرم سرخ‌شده‌ات دزدیدم. البته اگر مردم و مامورین خدوم پارک و عمومی بودنِ پست وبلاگ نبود حتما این کار را می‌کردم! و البته‌تر اگر همه اینها هم نبود خودت می‌دانی که من هیچگاه از این اداهای لوس بلد نبودم و اهل این دست جلف‌بازی‌ها نبوده‌ام. مضاف بر اینکه بدآموزی هم دارد. خب بله سیگار هم تا به حال نکشیده‌ام. در فیلم‌ها معمولاً در چنین موقعیت‌هایی سیگار می‌کشند و ما هم خواستیم بگوییم کشیده‌ایم و اینکه ما هم بله، که حالا فهمیدید که نخیر. بگذریم. حرفت را که زدی، سینه‌ام که سوخت، بغض که بر گلویم چنگ انداخت، چشمان نمناکت که مثل دو برگ گل شبنم‌زده درخشیدند کیفت را برداشتی و خداحافظی کرده و نکرده رفتی. و مرا در زورقی از بهت و حیرت در دریای بی‌ساحلِ یأس تنها گذاشتی. آه... باران گرفت. آن هم چه بارانی. اواسط مرداد نیست این بار دیگر پاییز است. روی همان نیمکت نشسته‌ام که دیگر سرد و پیر و از نفس‌افتاده شده است. سی سال از آن روز گذشته است. دستی به موهای جوگندمی‌ام می‌کشم و به آن روز و به تویی که هرگز در صفحه‌ی زندگی‌ام وجود نداشته‌ای فکر می‌کنم. به اینکه آن موقع‌ها برای به روز کردن وبلاگم چه اباطیلی به هم می‌بافتم و چه «تو»هایی خلق می‌کردم. باران بیشتر شده. نگران خیس شدن هستم و گاه به ساعت روی دستم نگاه می‌کنم. ناگزیر بلند می‌شوم و قدم‌ها را تند می‌کنم. راستش این پارک که برای اولین بار در آن قدم گذاشته‌ام و این نیمکت زهوار در رفته‌ی بدریخت چه خاطراتی می‌تواند برای من تداعی کند! آن هم خاطراتی از دل اواسط مرداد سی سال پیش. آن هم منی که در خاطرم نیست دیروز نهار چه خورده‌ام. دیگر به ماشین رسیده‌ام. سیگاری آتش می‌زنم. ماشین را که روشن می‌کنم در میان رقصِ برف‌پاک‌کن‌ها فکر می‌کنم که راستی قول داده‌ام صادق باشم و این که من اصلا سیگار نمی‌کشم و این که منِ آس و پاسِ یک لا قبا ماشینم کجا بود! 


--> از وبلاگ قبلی


منبع این نوشته : منبع
می‌کنم ,اواسط ,مرداد ,سیگار ,باران ,اینکه ,اواسط مرداد ,چشمان نمناکت ,صادق باشم ,بی‌قرار بودی ,نگاه می‌کردی